تبليغاتX
http://moneda.blogfa.com




نويسندگان



آثار تاريخي يك عاشق



دوستان عاشق تنها



دوستان عاشق



فالنامه حضرت حافظ



آمار وب



طراح قالب:



موزیک و سایر امکانات





گناهم چيست جز عشق

خيلي وقته كه ديگه شعري براي گفتن ندارم  ... انگار فقط كارم اين شده كه صفحه‌ي سپيد كاغذ را سياه كنم ... خيلي وقته كه سپيد را سياه كردن كار من شده و نگاه ناتمام كار تو ... خيلي وقته كه دل سپردن از من شده و برف شدن و باريدن از تو ... خيلي وقته كه صداكردن و فريادكشيدن از من شده و سكوت كردن از تو ... خيلي وقته كه انتظار كشيدن از من شده و در انتظار گذاشتن از تو ...

و چقدر سخت است انتظار كشيدن كسي كه حتي نمي‌داني تو را دوست دارد يا نه ، چقدر سخت است انتظار كشيدن در جاده‌اي كه نمي‌داني از كدام جاده سر مي‌رسد ... خدايا خسته‌ام ، خسته از سالهاي انتظاري كه بيهوده گذشت ، هميشه تشنه‌ي اندكي احساس بودم ولي تنها چيزي كه نصيبم نشد همين بود ...

ديگه برام مهم نيست اهل كجا باشم ... ديگه برام مهم نيست كه در قلب مهربان تو خانه داشته باشم يا نه ... مهم اين است كه در سرزمين خودم به تو عشق مي‌ورزم و با بالهاي تو پرواز مي‌كنم ، پرواز در آسماني به وسعت قلب تو ، از اينجا به همه‌ي دنيا مسلطم ، من تو را فقط با خود تو عوض مي‌كنم ، چراكه آغاز من تو بودي و پايان من هم توئي ، آرامش بعداز شب طوفاني من توئي و عجيب نيست كه در اوج شك و ترديد زيباترين بهانه‌ي ايمان من توئي ...

عزيزترين با همه‌ي اينها مي‌دانم كه فراموشم مي‌كني ... مي‌دانم كه هيچ‌جايي در زندگيت ندارم و نخواهم داشت ، ولي با همه‌ي اينها ، به همان خداوندي كه تنها اوست كه هيچگاه مرا فراموش نمي‌كند ، تو را فقط با خودت عوض مي‌كنم...

خداوندا اكنون كه در نهايت خستگي به اين نتيجه‌ رسيده‌ام با تو اي جاودانه‌ترين زمزمه مي‌كنم :

اي خالق هستي‌بخش آغوشت را باز كن كه روح خسته‌ي من تشنه‌ي آرامش يافتن است و هيچ چيزي در اين دنيا ديگر مرا سرگرم نمي‌كند جز خيال و رؤياي او كه همه كسم بود و همه كسم خواهد بود ، خدايا پريشاني روزها و شبهايم بيشتر از گذشته روح فرسوده‌ام را شلاق مي‌زند ، پس كجاست آن دشت زيبايي كه نشانش مي‌دهند ؟ كجاست دست‌هاي مهربان عشق ، كجاست ساحلي كه كمي در آن آرامش يابم، از دست و پا زدن ميان امواج خروشان درياي عشق خسته شدم ، هرچقدر دست و پا ميزنم به ساحل نمي رسم ...

خداوندا مي‌ترسم ... من از تنهايي و برگ ريزان پاييز ، من از سردي سرماي زمستان ، من از تنهايي و دنياي بي عشق مي‌ترسم ... خداوندا من از نارفيقي‌هاي اين دنيا مي‌ترسم ، خداوندا من از احساس بيهوده بودن ، من از چون حباب آب بودن ، من از ماندن چون مرداب مي‌ترسم ، خداوندا من از مرگ محبت ، من از اعدام احساس به دست عشق مي‌ترسم ، خداوندا من ازماندن ، رفتن و حتي از خودم نيز مي‌ترسم ، خداوندا آغوشت را باز كن ، پناهم ده كه خيلي خسته و رنجورم ...

هنوزم در پي اونم

كه مي‌شه عاشقش باشم

مث درياي من باشه

منم چون قايقش باشم

هنوزم در پي اونم

كه عمري مرهمم باشه

شريك خنده و شادي

رفيق ماتمم باشه

هنوزم در پي اونم

كه عشقش سادگي باشه

نگاه‌هاي پر از مهرش

پناه خستگي باشه

ميگن جوينده يابنده‌س

ولي پاهاي من خسته‌س

منم تا با همين پاها ميرم

تا حدي كه جا هست

هنوزم در پي اونم

كه اشكامو روي گونه‌م

با اون دستاي پر مهرش

كنه پاك و بگه جونم

بگه جونم

نكن گريه منم اينجام

بزار دستاتو تو دستام

تو احساس منو ميخواي

منم اي واي تو رو مي‌خوام

خدايا عشق من پاكه

درسته عشقي از خاكه

منم اون عاشق خاكي

كه از عشق تو دل چاكه

 


[+] نوشته شده توسط مژگان در 7:12 قبل از ظهر | |







بي تو هرگز

باز هم اين دل سرگشته‌ي من ياد قصه‌ي شيرين و فرهاد افتاده ، قصه‌اي كه در آن بيستون بود ، آزمون دو عاشق بود ، تمناي دو دوست بود و تماشاي دو عشق ، ياد زماني كه فرهاد ديوانه‌وار تيشه مي‌زد و شيرين عمگينانه مي‌خنديد ، ياد آن زمان كه نمي‌شد به جانبازي فرهاد افسوس خورد و براي بي‌دردي ظاهري شيرين نمي‌شد فرياد زد .

خوب كه فكر مي‌كنم كار شيرين شوربرانگيختن در عالم بود و كار فرهاد برآورده‌كردن دل يار ، حالا به هر طريقي ، خواه با درافتادن با شاه ، خواه با درافتادن با كوه .

مي‌خوام بدونم رمز شيريني قصه عشق كجاست ؟ قصه‌اي كه نه تنها شيرين ، بلكه بي‌نهايت زيباست ، رمز زيبايي اين فاصله‌ها كجاست؟ فاصله‌هايي كه سخت‌ترين خاطره‌هاست.

مي‌دوني گل ارديبهشتي من آن زمان كه براي اولين بار قصه‌ي پردرد عشقم را برايت آشكار كردم و ناشيانه تقويم‌هاي سال‌ها نداشتنت را ورق زدم ، از آغاز نهراسيدم ولي اكنون خسته‌ام ، خسته از فاصله‌ها ، كاش مي‌دانستيم روزگاري كه به هم نزديكيم چه بهايي دارد و كاش مي‌دانستيم چرا مرغ مهاجر وقت پرواز به خود مي‌لرزد.

امروز وقتي ديدمت ، دلم مي‌خواست عشقتو فرياد بزنم ، چرا بي‌تاب بودي براي رفتن ؟

قشنگم وقتي نيستي هيچ چيزي اونطوري كه بايد باشه نيست ، هميشه‌ قشنگ‌ترين لبخندهامو ذخيره مي‌كردم براي روز مبادا ، ولي هيچ جاي هيچ تقويمي روز مبادا وجود نداره ، در واقع وقتي نيستي اون روز،روز مباداست و چطور مي‌شه وقتي نيستي خنديد و لبخند زد ، وقتي نيستي فقط و فقط بايد گريست.

واقعاً نمي‌دونم اسم اين روزهارو چي بذارم ، روزهاي بي رنگ ، بي روح ، بدون هيچگونه شادي ، روزهايي با حس دلتنگي و عاشقي ، من ديگه نمي‌تونم بي تفاوت باشم ، ديگه از بازيگربودن خسته شدم ، من سالها خواستنتو پشت نقاب شعر و نوشته‌هام فرياد زدم ، ولي ديگه مي‌خوام نقابمو بردارم ، ميخوام خودم باشم فقط خودم.

من بعداز سال‌ها دوباره زنده شدم و خودمو كه سالها توي روزمرگي‌ها گم شده بودم پيدا كردم و با يك رؤياي خيس دستامو به دستاي عشقت سپردم ، چشمامو بستم تا به همه زيبايي‌ها برسم ، بي تو همه‌ي روزها ناقصند ، كاش همه احساسمو مي‌دونستي ، شايد اگه مي‌دونستي اينقدر براي رفتن از كنار من بي‌تابي نمي‌كردي ....

الفبا براي سخن گفتن نيست

براي نوشتن نام توست

اعداد

پيش از تولد تو به صف ايستادند

تا راز زادروز تو را بدانند

دست‌هاي من براي جست و جوي تو پيدا شدند

اي كاشف آتش

در آسمان دلم توده برفي است

كه به خنده‌هاي تو دل بسته است

 


[+] نوشته شده توسط مژگان در 11:5 قبل از ظهر | |







روزت مبارك مادر

روز مادر بعني بازهم بهانه‌ي مادر گرفتن ، روز مادر يعني بهانه براي پرسيدن از حال فرشته‌اي كه با لالايي عاشقانه‌اش رؤياهاي شيرين كودكي را شيرين‌تر مي‌كرد ، روز مادر براي من يعني بهانه براي گريستن، گريستن براي تمامي آن روزهايي كه چه زود گذشتند و من قدردان آن‌ها نبودم ، گريستن از روي دلتنگي ، دلتنگ نوازش دستاني كه عمري به پايم چروك شدند ، دلتنگ آغوشي كه هميسه پناهگاه گرمي براي خالي‌كردن غصه‌هايم بودند ، دلتنگ در آغوش‌كشيدن مادري كه نوازشگر همه‌ي سال‌هاي دلتنگيم بود ، دلتنگ آن همه آرامش و مهرباني ، دلتنگ دلواپسي‌ها و صبوري‌هايش ، دلتنگ لبخندهاي زيبايش ، دلتنگ قصه‌هايي كه از عشق شيرين و فرهاد مي‌گفت ، دلتنگ روزهايي كه كنار دريا برايم از گذشته‌ي پر از درد و غمش مي‌گفت ، دلتنگ آن چشمه خروشان و آبي كه هميشه مرا از تشنگي نجات مي‌داد و اكنون خشكيده ، دلتنگ آن قلب گرما بخش و اميدوار كه اكنون هرچه صدايش مي‌كنم جوابي نمي‌شنوم ...

دلم گرفته ساحل چرا كه بدون او اين موج‌هاي خروشان ساماني ندارند ، چرا كه بدون او نمي‌دانم اين دل پريشان را به كجا بسپارم ، دلم گرفته از بغض و تنهايي ، چرا كه او هميشه مثل سايه‌اي در پي من بود و بدون او نمي‌دانم اين همه اندوه را چگونه تسكين بخشم ...

 دلم گرفته شيرين ، دلم گرفته فرهاد ، دلم گرفته خورشيد ، دلم گرفته مهتاب ، 

دلم گرفته مادر

دلم گرفته دريا ، آغوش من باز است ، منو ببر از اينجا

 

 


[+] نوشته شده توسط مژگان در 10:40 قبل از ظهر | |







دلم تنگ كسي است كه به دلتنگي من مي خندد

دلم تنگه براي گريه كردن .... كجاست مادر كجاست گهواره من

همون گهواره‌اي كه خاطرم نيست ... همون امنيت حقيقي و راست

همونجايي كه شاهزاده‌ي قصه ... هميشه دختر فقيرو مي خواست

دلم تنگه براي گريه كردن ... كجاست مادر كجاست گهواره من

نگو بزرگ شدم نگو كه تلخه ... نگو گريه ديگه به من نمياد

بيا منو ببر نوازشم كن ... دلم آغوش بي دغدغه ميخواد

تو اين بستر پاييزي مسموم ... كه هرچي نفس سبزه بريده

نمي دونه كسي چه سخته موندن ... مثل برگ روي شاخه‌ي تكيده

ببين شكوفه‌ي دلبستگي‌هام ... چقدر آسون تو ذهن باد مي ميره

كجاست اون دست نوراني و معجز ... بگو بياد و دستمو بگيره

كجاست مريم ناجي ، مريم پاك ... چرا به ياد اين شكسته تن نيست

تو رگبار هراس و بي پناهي ... چرا دامن سبزش چتر من نيست

دلم تنگه براي گريه كردن ... كجاست مادر كجاست گهواره من

 

عزيزترينم آخرين لبخندم را به خاطر داري ، آخه خيلي وقته كه فراموشش كردم . ميدوني عزيزم لبخندم را فراموش كردم درحالي كه مي دونم زندگي آنقدر طولاني نيست كه زماني براي حسرت خوردن ، افسوس خوردن و زماني براي غم بگذراني ... ديشب آسمان هم دلش گرفته بود و شروع كرد به باريدن ، وقتي آسمون گريه مي‌كرد رفتم كنار پنجره و به قطرات باران كه از دل گرفته‌ي آسمون به زمين مي‌باريدند نگاه مي‌كردم ، رفته بودم تو رؤيا ، ياد روزهاي زمستاني كنار پنجره ... ياد روزهايي كه برف مي‌باريد ، تو خونه‌ها كرسي بود و سماور نفتي ... ياد قصه‌هاي مادر بزرگ كه چه زيبا و شاعرانه قصه‌ي ليلي و مجنون ، خسرو و شيرين ، شيرين و فرهاد رو تو گوشمون زمزمه مي‌كرد و درس عشق به ما ياد مي‌داد ، درس محبت ، درس دوست داشتن ، درس وفاداري و سوختن براي عشق تا لحظه مرگ ...

از همون قصه‌هاي مادربزرگ بود كه ياد گرفتم عشق يعني فاصله و فاصله يعني دو خط موازي كه هرگز به هم نمي‌رسند ، ياد گرفتم كه هرچه عاشق‌تر باشي تنهاتري ، يادگرفتم كه عشق زماني مي‌رسد كه مي‌آيد ... مي‌ماند ... عادت مي‌دهد و مي‌رود و آن وقت كه رفت تو درخود مي‌ماني و مي‌ماني تا اينكه فرشته مرگ با دو بال زيبايش تو را در آغوش بگيرد و به اوج آسمانها ببرد... ياد گرفتم وقتي دلم خيلي گرفت ، وقتي خيلي دلتنگ شدم ، نامه‌اي بنويسم براي عشق ، براي اين تپش كهنه در سينه و نامه را به دست باد بسپارم تا آن را به آن سوي ديوارها و جاده ها ببرد ، آن سوي تمام نادانسته‌هايي كه دستان من و عشق را از هم جدا كرد ، باد خوب مي‌داند نامه ام را كجا ببرد ، يادت هست همين باد بود كه قاصدكهاي عاشق را به سوي من فرستاد و به من پيام دادند كه رؤياهايت به واقعيت نزديك مي‌شوند ... آخه عزيزم من آدرس خانه تو را نمي‌دانستم ، همين قاصدكها بودند كه به سوي من آمدند و من هم در پي آنها دوان شدم تا اينكه تلاقي نگاهت راه بر پاهاي برهنه ام بست ، همان نگاهي كه اميدم بود و روشني‌بخش آينده‌ام ، همان نگاهي كه سالها در انتظارش بودم ... انگار همين ديروز بود كه در رؤياهايم با تو مهماني گرفته بودم ، مهماني كه رؤياي تو بود و من ... سفره‌اي چيده بودم ، شمعي روشن كرده بودم ، گل سرخي بود و نامه‌ي عاشقانه‌ي من براي عشقم ... انگار اين سالها قرن‌ها طول كشيد و بالاخره رؤياها به حقيقت پيوست ... فكر ميكردم رسيدن يعني پايان دلتنگي‌ها و افسوس كه اين نوع رسيدن يعني شروع دلتنگي‌ها ... يادت هست ديروز بهم گفتي خدا هم تو كار من و تو مونده ... هركاري مي‌كنه ما راضي نمي‌شيم ... يادت هست گفتي ما انسانها طمع كاريم ، به هر آرزويي كه مي‌رسيم آرزوي بالاتري طلب مي‌كنيم ... حق داري عزيزترينم آخه  نمي‌دوني صبر كردن خيلي دردناكه و اينكه مجبور باشي به اين صبركردن عادت كني دردناك تر ... مثل مردن مي مونه ، نمي‌دوني كه ديشب دلم به وسعت آسمانها برايت تنگ شده بود ... نمي دوني كه با اون همه دلتنگي به وسعت ستاره‌هايي كه هزاران هزار سال از زمين دورند ازت دور بودم ... نمي‌دوني به وسعت تنهايي‌هاي يه عاشق كه به انتظار ديدن تصوير تو دفتر خالي دلم را ورق مي‌زدم ازت بي خبر بودم ... نمي‌دوني زماني كه دلم ميخواد كنارم باشي نيستي ، زماني كه دلم ميخواد سرمو رو شونه‌هات بذارم ، نيستي ، زماني كه دلم ميخواد رو سينه‌ت گريه كنم نيستي ، زماني كه .... تو خيلي چيزا رو نمي‌دوني عزيز ، خيلي چيزا رو ... ديشب عميق‌ترين و كشنده‌ترين درد زندگيمو احساس كردم ، درد دوري و بي خبري و فراق ...

كاش مي‌شد ديشب دستان قشنگت رو در دستان عاشقم مي‌گرفتم و به آنها بوسه مي‌زدم و با صداي بلند فرياد مي‌زدم ، اينجا عشق جاريست ، افسوس كه هر وقت دلتنگ مي‌شوم جز ياد تو چيزي نيست ، افسوس كه جز دوري و حسرت خوردن چيز ديگري نيست .

آة كه قلم نيز ناي حركت ندارد ، انگار قلم هم ساز جدايي نواخته ، مثل اينكه بين قلم و كاغذ هم عشق جاري است و شرط اول اين عشق دوري و جدايي است.

عزيزترينم انگار ميان دريا ايستاده‌ام و شن‌هاي ريز ساحل را در دستانم گرفته‌ام و هرچقدر دستانم را مشت مي‌كنم و فشار مي‌دهم كه دانه‌هاي ريز شن‌ها از لاي انگشتانم فرونريزند ، نمي شود و نمي‌توانم حتي يك دانه از آن‌ها را از دست امواج بي رحم دريا نجات دهم ، با خودم مي‌گويم خدايا آيا عشق را هم نمي‌توان مثل اين دانه‌هاي ريز شن هيچ‌گاه در دستان خود نگه داشت ، خدايا آيا اين روزها حقيقي است يا باز هم رؤيايي در خواب ؟ خدايا تا كي بايد بي‌خبري، دوري ، فراق ، ننها رفتن ، تنها ماندن و تنها با خودگريستن را تحمل كنم ...

عزيزترينم

خيلي

دلم گرفته


[+] نوشته شده توسط مژگان در 2:5 بعد از ظهر | |







 

راز دختر پاييز

نازنين

 

همه پاييز را دوست دارند ، چون هميشه آمدنش غريب و بي‌صداست... همه پاييز را دوست دارند به خاطر رنگ زرد و سرخِ آتشينش ... همه‌ پاييز را دوست دارند به خاطر خش خش گوش‌نواز برگ‌هايش ... همه پاييز را دوست دارند به خاطر نم نم باران عاشقانه‌اش و به خاطر رفتن و رفتن ... و خيس شدن زير باران‌هاي پاييزي‌اش ... همه پاييز را دوست دارند به خاطر اشك‌هايي كه از فراق برگونه‌ها جاري مي‌شود و زير باران پاييزي پنهان مي‌شود و كسي نمي‌فهمد ... همه پاييز را دوست دارند به خاطر بوي مست‌كننده‌ي خاك كه از كوچه‌هاي باران‌خورده برمي‌خيزد ... همه پاييز را با غروب‌هاي غمگين و زيبايش ، به خاطر تنهايي و دلتنگي‌هاي پاييزي ، به خاطر پياده‌روي‌هاي شبانه ، به خاطر بغض‌هاي سنگين انتظار ، به خاطر اشكهاي بي صدا ، به خاطر رسيدن به نقطه‌ي صفر مي‌شناسند ...

حال نازنينم

به من بگو آيا پاييز مي‌تونه رنگ ديگري داشته باشد ... به من بگو آيا راز دخترك پاييزي را ميداني ... به من بگو آيا ميداني چرا دخترك پاييزي هيچگاه شوقي براي پركشيدن ندارد ... قصه‌ي دخترك پاييزي را شنيده‌اي ....

عزيزترينم

دخترك پاييزي بهاري بود ، بهاري كه طبق روال طبيعت وقتي از راه مي‌رسيد لباس سبز بر تن ميكرد و با شكوفه‌هاي سفيد و صورتي خود همه جارا طراوت و شادابي مي‌بخشيد و به همه آرامش ميداد ، تا اينكه روزي از روزها بهاري سبز و باطراوت عاشق شد ... عشقش چنان آتشين و گرم بود كه اگر بيمار هم مي‌شد نمي‌توانست استراحت كند تا مبادا از ديدن عشقش كه شايد از راه برسد محروم بماند... دخترك بهاري حتي نميـدانست كه عشقش همانند او ، او را مي‌پرستد يا نه ، او جرأت پرسيدن هم نداشت ، جرأت بروز عشق ، جرأت بيان عشق ، دخترك بهاري از غرور بي‌اندازه ، از وقار و مردانگي ، از هيبت بيش از اندازه‌ي عشقش مي‌ترسيد ، مي‌ترسيد كه اگر زبان باز كند و از راز عشقش بگويد جواب غيرقابل‌منتظره‌اي بشنود و با يك كابوس ترسناك از رؤياي قشنگ زندگيش بيدار شود...

عشق دخترك بهاري هم‌چنان گرم و آتشين ادامه داشت ، روزها گذشت و گذشت ، يك سال ، دوسال ، سه سال ، چهار سال .... ده سال و هر روز دخترك بهاري سرجاده‌ي عشق به انتظار مي‌نشست تا شايد رهگذري از او خبري بياورد يا بوي تنش را باد به همراه خودش به او برساند...

روزها همچنان گذشت تا يكي از اين روزها دخترك بهاري حس كرد كسي از انتهاي جاده به سويش مي‌آيد ، هرچه او نزديك و نزديك تر مي‌شد تپش قلب دخترك بهاري بيشتر و بيشتر مي‌شد ، وقتي كه خيلي نزديك شد همه برگهايش شروع به لرزيدن كردند ... آري خودش بود ... خود عشق ... ديگر قلبش در اختيارش نبود ، باوركردني نبود ... آه اي خداي من خودش بود كه بعداز اين همه سال .... بعداز اين همه فراق ... بعداز اين همه دلتنگي و تنهايي از راه رسيده بود ... وقتي در مقابل دخترك بهاري ايستاد ، لبخندي زد ولي دخترك بهاري مي‌لرزيد ... عشق سلام كرد ولي دخترك بهاري لال شده بود ... عشق تعظيم كرد و دستش را بوسه زد ولي دخترك بهاري يخ زده بود ... تمام وجودش مي‌لرزيد تا اينكه قلبش به احترام ورود عشق از كار بازايستاد ، تمام برگهايش زرد و سرخ شدند ، هيچ‌كدام از برگهايش توان بندشدن بر روي شاخه‌ها را نداشتند و يكي يكي به زمين افتادند ، آسمان بغض كرد ، بعضش شروع به تركيدن كرد و باريد ، همه گريستند ، به حال دختركي كه عاشق شده بود و آنقدر انتظار كشيده بود كه ديگر قلبش توان رويارويي با عشق را نداشت ...

آري نازنين

دخترك بهاري پاييز گشت ... او رفت ولي از عشق آتشينش همه جا زيبا شد ، برگ‌ريزان شد ، همه‌ي زمين‌ها از برگ‌هاي زرد و سرخ پوشيده شد ، طوري كه هركسي كه بر روي آنها قدم مي‌زد آهنگ دلنواز عشق را مي‌توانست بشنود و حس كند ... خورشيد هنگام غروب غمگين‌‌تر از هميشه بود ، شايد مي‌خواست بعداز اين غروب ديگر طلوعي نباشد تا شاهد اين همه غم و اندوه نباشد ... عزيزم حال فهميدي راز دخترك بهاري را كه عاشق شده بود... نازنين پاييز بهاري است كه عاشق شده ... حال بگو آيا مي‌شود دخترك پاييز بهاري شود ...


[+] نوشته شده توسط مژگان در 9:51 قبل از ظهر | |







 

ماماني منو ببخش كه بازم مثل قديما سنگ صبوري غير از تو ندارم ، ماماني بازم رفتم تو خاطرات گذشته ، يادته ماماني ، روزاي تولدم رو يادته ، يادته تو چقدر با علاقه و عشق تدارك يه جشن زيبا رو ميديدي و چون مي‌دونستي بهترين هديه‌اي رو كه دوست دارم عروسكه ، ميرفتي و زيباترين و قشنگ‌ترين عروسكا رو برام تهيه ميكردي ، ماماني انگار ميدونستي ميخواي بري و منم ديگه همدمي غير از عروسكايي كه خودت برام خريده بودي نخواهم داشت ... انگار ميدونستي عروسكام بهترين مونسم ميتونن باشن وقتي كه دلم خيلي گرفته خواهد شد... ميدوني ماماني از وقتي كه رفتي وقتي دلم خيلي ميگيره ، ميرم براشون حرف مي‌زنم ، گريه ميكنم ، شكايت مي‌كنم و اونها هم هيچي نمي‌گن ، فقط آروم و ساكت به حرفام گوش ميدن ، اونا از  وقتي كه رفتي تنها كساني هستن كه وقتي از غم دوري و غم عشقم ميگم ، بهم نمي‌خندند و سرزنشم نمي‌كنند ... ماماني دلم تنگ شده براي روزايي كه ديگه برنمي‌گردند ، ديگه دلم نمي‌خواد تولدم بشه ، تا روزي كه بودي هم دلم نمي‌خواست روز تولدم بياد و كسي بهم تبريك بگه ، آخه اوني كه بايد بهم تبريك مي‌گفت نبود ، ولي حداقل تو بودي ، تو كه با دستان مهربونت عروسك قشنگي رو كه برام هديه خريده بودي بهم ميدادي و به صورتم بوسه ميزدي ، ماماني هنوز داغي بوسه‌هاتو رو صورتم حس مي‌كنم ... توكه رفتي . منو با غم دوري عشق تنها گذاشتي ، واقعاً و به معناي واقعي كلمه شدم دختر پاييز.... ماماني بعد از تو گريه‌هامو براي عروسكام مي‌كردم ، گله‌هامو به اونا مي‌گفتم ، از دل عاشقم براي اونا حرف مي‌زدم ، آخه هيچوقت سرزنشم نمي‌كردند ، هيچوقت بهم نمي‌خنديدند ، وقتي باهاشون حرف ميزدم و از غم هجران مي‌گفتم حس مي‌كردم اونا هم مي‌فهمند چي ميگم ، انگار با سكوتشون با من هم گريه مي‌شدند...

ماماني ديشب با دلتنگي زياد چاره‌اي نداشتم جز اينكه باز از قلمم كمك بگيرم ، شروع كردم به نوشتن براي تو ، شروع كردم به نوشتن براي محبوبم ... ماماني ميدوني براش چي نوشتم ، گوش كن ... راستي ماماني بالاخره بعداز سالها فهميدم روز تولدش چه روزيه ... ماماني قشنگم حالا ببين چي نوشتم :

محبوبم ، دلم گرفته ، چشمام براي ديدنت بهانه مي‌گيرند ، يه چيزي رو مي‌دوني بي تو نفس كشيدن هم خفگي مياره ، ديشب بازم براي ستاره‌ها و ماه گريه كردم ، اونقدر گريه كردم كه همه خسته شدند و رفتند ، ولي من بازم آروم نشدم ...

به ماه و ستاره مي‌گفتم برين بهش بگين دوستش دارم ، به اون كه تنش بوي گلهاي سرخ رو داره ، به اون كه با جادوي كلامش زيباترين واژه‌ها را شناختم، به اون كه لحن صداش دلپذيرترين آهنگهاي‌دنياست ، به اون كه نگاش به گرمي خورشيده و دلش به زلالي باران ... التماس كردم كه برين بهش بگين دوستش دارم ، به اون كه دلش به وسعت درياست ، دريائي كه قايق كوچك دل من در آن غرق شده ، به اون كه منو از اين زمين خاكي به سرزمين نور و شعر و ترانه برد و چشمام رو به دنيايي پر از زيبايي باز كرد ، بهش بگين دوستش دارم ، به اون كه گل هميشه بهارمه و قشنگ‌ترين بهانه براي بودن منه ، به اون كه عشق جاودانه‌ي منه ...

نمي‌دونم اين اشكاي بي موقع از من چه مي‌خواهند ، نمي‌دونم اين دلتنگي چه وقت به پايان مي‌رسد ، سالها بود كه در نبودش ، بدون اينكه بدانم تولدش كدامين روز و كدامين ماه است ، هر روز برايش جشن تولد مي‌گرفتم و درحالي كه نبود حس بودنش به من شوق زيستن مي‌داد ... سالها بود كه با رؤيايش ، با رؤياي صداي قشنگش زندگي كردم ... بي هدف ، بي معني ، پوچ ... و اكنون كه روز تولدش ، ماه تولدش و لحظه‌ي ورودش به اين دنياي خاكي را ميدانم بازهم دلتنگم ... شايد دلتنگي و گريه‌هاي الان از خستگي باشه ، آخه خيلي خسته‌م ، خسته‌ي راهي كه تنها و غريب و بي همدم طي كردم ... خسته‌ي روزهايي كه ممكن بود براي هركسي قشنگ‌ترين و زيباترين روز زندگيش باشه ، ولي هر بار كه از راه مي‌رسيد دلتنگ‌تر مي‌شدم ، آره عشق من سالها بود كه از هفتم آذر بيزار بودم ... آخه من واقعاً دختر پاييز بودم ...

محبوبم ديشب تا صبح گريه كردم ، آخه نمي‌دونستم با كدوم كلمه و چطور احساس تنهائي‌ام را به گوش تو برسانم ، آخه خيلي تو رو كم داشتم ، بدون تو و دور از تو حتي قادر نيستم يك نقطه‌ي كور هم بر روي كاغذم بكشم ، چشمانم از سرشب باراني بود ...

با دادي كه ماه و ستاره‌ها بر سرم كشيدند به خودم اومدم ، راست مي‌گفتند ... گذشته رو بايد فراموش كرد ، ولي مگه ميشه ، فكرش رو بكن ، چطور ميشه گذشته‌اي رو كه مامانم ، بهترين دوست و همدمم پر كرده بود رو فراموش كنم ، چطور ميشه يادم بره ، روزهاي تولدم چطور منو به اوج آسمونا مي‌برد و چقدر بهش افتخار ميكردم ، چطور ميشه  عشق رو فراموش كرد ... چطور ميشه روزاي تنهايي رو از خاطر برد ... چطور ميشه سكوت كرد و چيزي نگفت ...

منو ببخش محبوبم ، گل ارديبهشتي من ، گرچه خيلي دلتنگم ، شايد اين دلتنگي مربوط به روزهاي تلخي باشه كه پشت سر گذاشتم و اكنون خسته اين راه طولاني هستم ...

تولدت رو صميمانه و عاشقانه بهت تبريك ميگم ...


[+] نوشته شده توسط مژگان در 1:10 بعد از ظهر | |







 

دلم مي‌خواهد شب و روز برايت بنويسم و تمامي كاغذهاي سفيد دفترچه خاطراتم را با سرخي عشقت رنگين كنم...

دلم مي‌خواهد مثل باران هميشه برايت شعرهاي عاشقانه بسرايم و در كوير بي روح قلبم از تو بنويسم.

دلم مي‌خواهد باد بودم تا هر روز عصر مي‌وزيدم تا شايد جاده‌هاي دور بوي خوش پيراهنت را وقتي از آن عبور مي‌كردي به من مي‌رساند تا شايد مرهمي باشد براي دلتنگي‌هايم.

اي كاش ......

يكي به من بگه مگه چقدر مي‌شه از يك صدا ، رؤيا ساخت ؟

يكي به من بگه مگه چقدر مي‌شه با دوري و فراق ساخت ؟

يكي به من بگه مگه چقدر مي‌شه با سرودن شعرهاي بي معني عاشقي كرد؟

يكي به من بگه مگه چقدر مي‌شه هاي هاي گريه كرد و شبها صورت خويش را به دست ماه سپرد تا آن را بشويد؟

يكي به من بگه مگه چقدر مي شه انتظار كشيد به اميد اينكه دستهايش را فقط براي يك لحظه ، فقط يك لحظه لمس كرد؟

يكي به من بگه مگه چقدر مي شه  بي تابانه منتظر لحظه‌ي عبورش بود تا به جاي پايش خيره ماند؟

نازنين .....

چاره‌اي ندارم جز اينكه بي هدف به خواب‌هايم كه پر از رؤياي تو شده وفادار بمانم و قول دهم به انتظار نگاه گرمت حتي گريه هم نكنم تا مبادا اشكهاي مزاحم سدي شوند براي ديدنت ....

نازنين ...

زماني را كه احساساتت را همچون باران بهاري بر سرم مي‌باريدي يادت هست ، آن زمان مي‌دانستي آن كسي كه مي‌شكند منم ؟ مي‌دانستي آن كسي كه مهرباني و عشق را آرزو دارد منم ؟

كاش مي‌دانستي كه آخرين ساعات اشك و لبخندم در تنهايي غريبي تلف مي‌شود ...

نازنين ...

هميشه در اين دوست‌ داشتن‌هاي عجيب و آسموني يكي  مي‌بازد و آرزو مي‌كنم ...

آن كس كه مي‌بازد من باشم ...

 

 

سال نو بر تمامي دوستان گلم مبارك


[+] نوشته شده توسط مژگان در 1:47 بعد از ظهر | |







سوختم مادر

لالا لالا گل پونه       بابات رفته نگير بونه

لالا لالا گل زيره     دلم آروم نمي‌گيره

خدايا آسمون امشب چرا بارون نمي‌گيره

لالا لالا لالا لالا  ستاره‌ها ميگن فردا    با يه خورشيد مياد خونه

لالا لالا گل نازم  بخواب نازم  بخواب نازم  دلت بازم مياد خندون

ماماني يادته ، يادته وقتي اين لالايي را برام مي‌خوندي چقدر بهم آرامش ميدادي ، ماماني بازم برام بخون ، بذار احساس كنم كه هنوز پيش مني ، ماماني چرا جواب نميدي ، چرا برام ديگه لالايي نمي‌خوني ، سكوتت خيلي تلخ و غمگين شده

ماماني از اون وقتا خيلي ساله كه گذشته ، اون وقتايي كه گريه‌هام فقط براي نيومدن و دير اومدن بابا بود از اون وقتايي كه گريه‌هام براي خراب شدن عروسكم بود ، از اون وقتايي كه گريه‌هام براي اين بود كه از دختر همسايه سر بازي شمع و گل و پروانه كتك خورده بودم و وقتي با گريه به طرفت مي‌دويدم و خودمو تو بغلت مينداختم ، تو چقدر آروم و قشنگ و با محبت دست نوازش به سرم مي‌كشيدي و بهم آرامش ميدادي .

ماماني يادته نزديك بهار كه مي‌شد ، خونه رنگ و بوي ديگه‌اي داشت ، يادته چند تا ظرف قشنگ برميداشتي و توشون گندم و عدس خيس ميكردي تا براي سفره هفت‌سين سبزه درست كني ، يادته با يه شوق خاصي تموم خونه را از گردو غبار پاك ميكردي و پاكي و صميميت را به خونمون مياوردي و براي استقبال بهار خاك را از در و ديوار خونه پاك ميكردي ، ماماني يادته بعداز خونه تكوني دست ما رو ميگرفتي مي‌بردي براي خريد عيد و تو چقدر مهربون بودي و با مهربوني هرچي مي‌خواستيم مي‌خريدي و با دلمون راه ميومدي ..

ماماني از اون سال‌ها خيلي گذشته ، حالا ديگه گريه‌هام براي عروسكام نيست ، گريه‌هام براي اينه كه خودم شدم عروسكي براي بازي ديگرون ، ديگه گريه‌هام براي اين نيست كه از دست دختر همسايه كتك خوردم ، براي اينه كه  از دست روزگار سيلي خوردم ، ماماني ميخوام برگردي پيشم ... ميدونم ديگه نميشه ، پس بذار من بيام پيشت تا براي هميشه كنار هم باشيم ، ماماني دلم بي‌قراره ، همش با خودم ميگم نكنه فراموشم  كردي ، نكنه تاريكي قبر صداقت چشماتو گرفته باشه ، نكنه تنهايي سادگي كلامت را گرفته باشه ، ماماني مي‌ترسم عشق رو از ياد برده باشي ، مي‌ترسم مهربوني را گم كرده باشي ، مي‌ترسم گرمي دستات از بين رفته باشه ، مي‌ترسم صفحه‌ي سفيد قلبت سياه شده باشه ، مي‌ترسم برق روشني نگاهت خاموش شده باشه ، ماماني مي‌ترسم ديگه خورشيد را به ياد نياري و بپرسي اصلاً ماه چيست؟

ماماني ديشب با يه دنيا دلتنگي ، با سيل اشكهاي بي‌حاصلم راه خواب را طي مي‌كردم ، ولي هرچه مي‌رفتم به پايان راه نمي‌رسيدم ، تو را مي‌خواستم تا بازم برام لالايي بخوني و با آرامش صدات ترس خوابيدن رو از تنم بيرون كني و نوازشي بشي براي چشمان خسته‌م .

ماماني بازم داره بهار مياد ، نمي‌دونم چرا ديگه دلم نميخواد بهار بياد ، بهار تو رو از من گرفت ، هميشه وقتي زمستونا گريه مي‌كردم ، بهم مي‌گفتي گريه نكن دختركم ، فردا داره عمو نوروز مياد ، داره بهارخانوم مياد ، مياد برفا رو آب ميكنه ، كينه‌ها رو پاك ميكنه ، همه جا سبز و قشنگ ميشه ، ماماني تو بهار رو برام يه فرشته توصيف كرده بودي ، چرا اين فرشته درست در پنجمين روز اومدنش تو رو از من گرفت ... ماماني ديگه بهار برام دلخوشي نداره ، بهار ديگه برام طراوت و پاكي نداره ، دلم خون شده ماماني ، ديگه با كي درد دل كنم ، ديگه براي كي گريه كنم ، ديگه براي كي ناز كنم ، ديگه كي نوازشم كنه ، ماماني خسته‌م ... خيلي خسته .... تو كه هيچوقت طاقت گريه‌هاي منو نداشتي ، تو كه هميشه مي‌گفتي خيلي دوستت دارم ... تو كه هروقت گريه ميكردم دست نوازش به سرم مي‌كشيدي و آرومم ميكردي ، پس كجايي ماماني ، ميگن دعاي مادرا هميشه روا ميشه ، الان كه به خدا نزديكتري دعا كن منم بيام پيشت ... به خدا ماماني خسته‌م ... ميخوام بيام پيشت و بازم با نوازشات آرومم كني ... كمكم كن ماماني ....

 


[+] نوشته شده توسط مژگان در 9:20 قبل از ظهر | |







تنها زير بارون

تمام ديشب را زير باران به تو فكر مي‌كردم ، به چشمان سياهي كه ديوانه‌وار دوستشان داشتم ... به اين چند روزي كه گذشت با تمام خوبي‌ها و بدي‌هايش ... تمام ديشب را نخوابيدم و به تو فكر مي‌كردم ، به همه‌ي آنچه نهان و آشكار بين ما گذشت ... به همه‌ي لبخندها ، اشك‌ها ، فريادها و به همه‌ي  دوستت دارم گفتن‌هايت فكر مي‌كردم ... تمام ديشب را نخوابيدم و راه رفتم ، تنها زير باران ... دلم مي‌خواست فرصتي پيش‌ مي‌آمد و تنها نگفته‌هايم را برايت مي‌گفتم تا حسرت حاصل عشقم نباشد ... عشقي كه يكباره جان گرفت ، در يك لحظه ... دريك لحظه‌ي كوتاه و من خيلي سخت است كه باورش كنم ... شايد اين عشق هرگز نبايد آشكار مي‌شد ... هرگز ... هرگز ...

نمي‌دانم شايد همه‌چيز بايد به انتها برسد ... شايد من حق نداشتم فرصتي طلب كنم ، بايد تمام خواسته‌هاي تو را مي‌پذيرفتم كه نمي‌خواستي مرا ببيني ، صدايم را بشنوي و كلمه‌اي از من بخواني ... و من پذيرفتم ... آن هم به قيمت گزافي ... به قيمت نابودي‌ام ...

ديشب زير باران عطر تنت را كه هرگز نبوئيده بودم ، حس مي‌كردم ... ديشب زير باران يادت كه هرگز نديده بودمت چون آتشي به تمام پيكرم مي‌زد و خاكسترم مي‌كرد ... كاش اين سوختن و خاكسترشدن ادامه داشت تا آخر ، كه من اين سوختن را دوست داشتم و دوست دارم ...

عزيز دلم من نبايد از مهر تو ، از عشق تو حصار بسازم ، نبايد تو را ، تو آهوي سركش را اسير اين حصار كنم ، من بايد بسوزم و مي‌سوزم ، چون دلم نمي‌خواهد اسير اين قفس باشي ... هيچ كس نمي‌داند ، حتي خود تو هم نمي‌داني كه بين من و چشمانت چه رازي نهفته است...

ديشب زير باران همراه باران گريستم ... اشك به مهماني چشمانم آمده بود ... خاطرات گذشته تن خسته‌ام را رنجورتر كرده بود ، ولي پاهايم توان گريز را نداشت ... ديشب مثل پرنده‌اي در قفس شده بودم كه پر پرواز را از او گرفته بودند ... آه كه چقدر دلم مي‌خواهد طعم شيرين زندگي را بچشم و اين آرزويي است كه سال‌ها در حسرت آن مي‌سوزم ... چقدر دلم مي‌خواست مثل گذشته‌هاكلمه‌ي دوستت دارم را بارها و بارها بشنوم ... نمي‌دانم چرا قلبم دوباره بعداز سالها تپيدن گرفت ، نمي‌دانم چطور كليدش به دست عشق افتاد و دريچه‌ي قلبم دوباره بازشد ... آه كه چقدر منتظر اين لحظه بودم ... منتظر لحظه‌ي مقدسي كه در كنار عشق زمزمه‌هاي عاشقانه سردهيم و حال كه اين فرصت پيش آمده به خودم اجازه نمي‌دهم كه به جرم عشق يك عمر پرپرش كنم ... اجازه نمي‌دهم كه او را اسير قلبم كنم ... او از من خسته‌تر است ، من نبايد تكيه به شانه‌هاي خسته‌ي او كنم ... من نبايد پرپرش كنم...

آه كه چقدر دلتنگم ، من براي چشماني دلتنگم كه سالهاست رهايم كرده‌اند ... براي دستاني دلتنگم كه سالهاست تنهايم گذاشته‌اند و رفته‌اند و اكنون من براي چشماني دلتنگم كه هرگز نديده‌ام ... براي دستاني كه هرگز لمس نكرده‌ام ... من براي عشقي دلتنگم كه هرگز نديدمش ... نه نبايد دوباره عاشق شوم ... من پرنده‌اي شومي هستم كه به جز بدبختي هديه‌ي ديگري براي عشقم ندارم ... من نبايد پرپرش كنم ...

من درونم درد بي تو بودنست

اين همه درد من است .....


[+] نوشته شده توسط مژگان در 10:4 قبل از ظهر | |







سال‌ها بود كه با گام‌هايي خسته به دنبال آرامش مي‌گشتم تا اينكه تو را پيدا كردم .... يادم مي‌آيد وقتي از دل خسته‌ام شنيدي به من گفتي بمان ... ماندم ، ماندم و تو را تكيه‌گاهي كرده بودم و باور كرده‌ بودم وجودت واقعي است ... باور كرده بودم كه خيال نيست ... خواب نيست ... باور كرده بودم كه واقعيت دارد ... باور كرده بودم كه اگر دست دراز كنم مي‌توانم لمست كنم ... باور كرده بودم اگر صدايت كنم مي‌شنوي و اگر گريه‌هاي شبانه‌ام را ببيني و دلتنگي‌ام را درك كني ، سرم را بر سينه‌ات  مي‌گذاري و به من آرامش مي‌دهي .....

زماني تمام آرزوهايم را مي‌شمردم و گمان مي‌كردم روزي تو آن‌ها را به حقيقت تبديل مي‌كني ولي اكنون مي‌ترسم ، مي‌ترسم از اينكه قلبم قبرستان تمام اين باورها و آرزوها باشد ...

وقتي لحظه‌هاي بي‌توبودن را در گوش شب نجوا مي‌كنم ، ماه و ستاره به گريه مي‌افتند ... سنگ‌ها خرد مي‌شوند ... آسمان بغضش مي‌تركد و ابرها را وادار مي‌كند كه بگريند....

از جاده‌ي وحشتناك بي‌تو بودن گذشته‌ام و اكنون به جاده‌هاي دوري و تنهايي رسيده‌ام و در تمام اين لحظه‌ها حس  غريبي دارم ... حس دريايي كه از بي موجي به مرداب تبديل شده ... آري مرداب تنهاست و من تنهاتر از مرداب ... سكوت غريب مرداب را ببين ، حس غريب تنهايي مي‌دهد ، همان تنهايي كه اكنون تمام وجودم را فراگرفته و همانند پيچكي به دور احساساتم پيچيده و تمام احساساتم را خفه كرده  نمي‌دانم چرا اكنون اين حرفها را براي تو مي‌نويسم ... تو كه اندوه مرا نمي‌فهمي ... اگر اندوهم را مي‌فهميدي ، قلبم را كه اينطور صادقانه برايت جا باز كرد ، چنين بي محابا نمي‌شكستي ... آخر قلب بي‌گناهم چه مي‌دانست كه تو اينگونه هستي؟

مطمئن باش ... برو .... ضربه‌ات كاري بود و سخت بر دلم نشست و مطمئنم در لحظه‌اي كه خنجرت را بر قلبم زدي به سادگي من هم خنديدي ...

خيلي حرفها دارم كه بگويم ... ولي آخرين حرفم را هم بشنو :

از دور هم مي‌شود دوست داشت ... مي‌توان بدون داشتن هم دوست داشت ... مي‌شود ساده‌تر هم دوست داشت ... دور از هياهوي خواستن ... و دور از هياهوي نداشتن ... دور از هياهوي خواستن ، نداشتن و نرسيدن ... دور از هياهوي رسيدن و بعد تلاش براي ماندن تا هميشه ... دور از هراس از دست دادن ... دور از هراس تنها ماندن ناگهاني ... حتي دور از تو كه خواستني هستي  ... مي‌توان از دور هم دوست داشت ... مي‌توان از دور تا هميشه دوست داشت ....


[+] نوشته شده توسط مژگان در 11:38 قبل از ظهر | |



کپی برداری بدون ذکر منبع غیر مجاز می باشد
Ghaleb New & Music Cod & Best Roman & Hafez Fall