دلم تنگه براي گريه كردن .... كجاست مادر كجاست گهواره من
همون گهوارهاي كه خاطرم نيست ... همون امنيت حقيقي و راست
همونجايي كه شاهزادهي قصه ... هميشه دختر فقيرو مي خواست
دلم تنگه براي گريه كردن ... كجاست مادر كجاست گهواره من
نگو بزرگ شدم نگو كه تلخه ... نگو گريه ديگه به من نمياد
بيا منو ببر نوازشم كن ... دلم آغوش بي دغدغه ميخواد
تو اين بستر پاييزي مسموم ... كه هرچي نفس سبزه بريده
نمي دونه كسي چه سخته موندن ... مثل برگ روي شاخهي تكيده
ببين شكوفهي دلبستگيهام ... چقدر آسون تو ذهن باد مي ميره
كجاست اون دست نوراني و معجز ... بگو بياد و دستمو بگيره
كجاست مريم ناجي ، مريم پاك ... چرا به ياد اين شكسته تن نيست
تو رگبار هراس و بي پناهي ... چرا دامن سبزش چتر من نيست
دلم تنگه براي گريه كردن ... كجاست مادر كجاست گهواره من
عزيزترينم آخرين لبخندم را به خاطر داري ، آخه خيلي وقته كه فراموشش كردم . ميدوني عزيزم لبخندم را فراموش كردم درحالي كه مي دونم زندگي آنقدر طولاني نيست كه زماني براي حسرت خوردن ، افسوس خوردن و زماني براي غم بگذراني ... ديشب آسمان هم دلش گرفته بود و شروع كرد به باريدن ، وقتي آسمون گريه ميكرد رفتم كنار پنجره و به قطرات باران كه از دل گرفتهي آسمون به زمين ميباريدند نگاه ميكردم ، رفته بودم تو رؤيا ، ياد روزهاي زمستاني كنار پنجره ... ياد روزهايي كه برف ميباريد ، تو خونهها كرسي بود و سماور نفتي ... ياد قصههاي مادر بزرگ كه چه زيبا و شاعرانه قصهي ليلي و مجنون ، خسرو و شيرين ، شيرين و فرهاد رو تو گوشمون زمزمه ميكرد و درس عشق به ما ياد ميداد ، درس محبت ، درس دوست داشتن ، درس وفاداري و سوختن براي عشق تا لحظه مرگ ...
از همون قصههاي مادربزرگ بود كه ياد گرفتم عشق يعني فاصله و فاصله يعني دو خط موازي كه هرگز به هم نميرسند ، ياد گرفتم كه هرچه عاشقتر باشي تنهاتري ، يادگرفتم كه عشق زماني ميرسد كه ميآيد ... ميماند ... عادت ميدهد و ميرود و آن وقت كه رفت تو درخود ميماني و ميماني تا اينكه فرشته مرگ با دو بال زيبايش تو را در آغوش بگيرد و به اوج آسمانها ببرد... ياد گرفتم وقتي دلم خيلي گرفت ، وقتي خيلي دلتنگ شدم ، نامهاي بنويسم براي عشق ، براي اين تپش كهنه در سينه و نامه را به دست باد بسپارم تا آن را به آن سوي ديوارها و جاده ها ببرد ، آن سوي تمام نادانستههايي كه دستان من و عشق را از هم جدا كرد ، باد خوب ميداند نامه ام را كجا ببرد ، يادت هست همين باد بود كه قاصدكهاي عاشق را به سوي من فرستاد و به من پيام دادند كه رؤياهايت به واقعيت نزديك ميشوند ... آخه عزيزم من آدرس خانه تو را نميدانستم ، همين قاصدكها بودند كه به سوي من آمدند و من هم در پي آنها دوان شدم تا اينكه تلاقي نگاهت راه بر پاهاي برهنه ام بست ، همان نگاهي كه اميدم بود و روشنيبخش آيندهام ، همان نگاهي كه سالها در انتظارش بودم ... انگار همين ديروز بود كه در رؤياهايم با تو مهماني گرفته بودم ، مهماني كه رؤياي تو بود و من ... سفرهاي چيده بودم ، شمعي روشن كرده بودم ، گل سرخي بود و نامهي عاشقانهي من براي عشقم ... انگار اين سالها قرنها طول كشيد و بالاخره رؤياها به حقيقت پيوست ... فكر ميكردم رسيدن يعني پايان دلتنگيها و افسوس كه اين نوع رسيدن يعني شروع دلتنگيها ... يادت هست ديروز بهم گفتي خدا هم تو كار من و تو مونده ... هركاري ميكنه ما راضي نميشيم ... يادت هست گفتي ما انسانها طمع كاريم ، به هر آرزويي كه ميرسيم آرزوي بالاتري طلب ميكنيم ... حق داري عزيزترينم آخه نميدوني صبر كردن خيلي دردناكه و اينكه مجبور باشي به اين صبركردن عادت كني دردناك تر ... مثل مردن مي مونه ، نميدوني كه ديشب دلم به وسعت آسمانها برايت تنگ شده بود ... نمي دوني كه با اون همه دلتنگي به وسعت ستارههايي كه هزاران هزار سال از زمين دورند ازت دور بودم ... نميدوني به وسعت تنهاييهاي يه عاشق كه به انتظار ديدن تصوير تو دفتر خالي دلم را ورق ميزدم ازت بي خبر بودم ... نميدوني زماني كه دلم ميخواد كنارم باشي نيستي ، زماني كه دلم ميخواد سرمو رو شونههات بذارم ، نيستي ، زماني كه دلم ميخواد رو سينهت گريه كنم نيستي ، زماني كه .... تو خيلي چيزا رو نميدوني عزيز ، خيلي چيزا رو ... ديشب عميقترين و كشندهترين درد زندگيمو احساس كردم ، درد دوري و بي خبري و فراق ...
كاش ميشد ديشب دستان قشنگت رو در دستان عاشقم ميگرفتم و به آنها بوسه ميزدم و با صداي بلند فرياد ميزدم ، اينجا عشق جاريست ، افسوس كه هر وقت دلتنگ ميشوم جز ياد تو چيزي نيست ، افسوس كه جز دوري و حسرت خوردن چيز ديگري نيست .
آة كه قلم نيز ناي حركت ندارد ، انگار قلم هم ساز جدايي نواخته ، مثل اينكه بين قلم و كاغذ هم عشق جاري است و شرط اول اين عشق دوري و جدايي است.
عزيزترينم انگار ميان دريا ايستادهام و شنهاي ريز ساحل را در دستانم گرفتهام و هرچقدر دستانم را مشت ميكنم و فشار ميدهم كه دانههاي ريز شنها از لاي انگشتانم فرونريزند ، نمي شود و نميتوانم حتي يك دانه از آنها را از دست امواج بي رحم دريا نجات دهم ، با خودم ميگويم خدايا آيا عشق را هم نميتوان مثل اين دانههاي ريز شن هيچگاه در دستان خود نگه داشت ، خدايا آيا اين روزها حقيقي است يا باز هم رؤيايي در خواب ؟ خدايا تا كي بايد بيخبري، دوري ، فراق ، ننها رفتن ، تنها ماندن و تنها با خودگريستن را تحمل كنم ...
عزيزترينم
خيلي
دلم گرفته
|